|

وقتی حرف از بارون می شه دیگه نیازی به مقدمه چینی نیست
امروز یه بارون حسابی اومد خیابونا خیلی قشنگ شدن
راستش بارونو خیلی دوست دارم خیلی زیاد هم من و هم اون
اون روزی که زیر بارون داشت قدم میزد رو هیچ وقت یادم نمی ره
ولی یه افسوس اونم اینکه منو به اندازه بارون دوست نداشت و نداره که ای کاش ...
هرچند سالهاست که همه چیز تموم شده ولی خاطره ها زنده و جاری اند در ذهن ما
وقتی بارون میاد یه حس غریبی پیدا می کنم ،حس میکنم با هاشم،دستاش تو دستامه،زیر بارون باهام هم قدمه
هرچند می دونم اینا همش یه حس تنها یه حس خالی
ولی زیباست برای من زیباست و دوست داشتنی ...
***میچکد بر دفترم ، تا بشوید هر چه دارم در سرم /
باز باران بی بهانه می زند بر جان خسته تا بشوید گونه ها رو از غبار سفله بسته /
باز باران بی ترانه می زند بر دشت لاله تا بشوید زخم و درد عاشقی را از درون قلب های زخم دیده /
باز باران بی نشانه میزند بر صاحبان این زمانه تا بشوید رنگ تزویر و ریا را از لباس مردم در خواب مانده /
حال باران در درون ابر پنهان می شود،رنگ و بویش از دیده میگردد نهان /
میگریزد او از این درد عیان ، باز باران دور می گردد زمن تا نبیند سیل اشک و آه من. ***
" ی عاشق بارون "
|